خرید بک لینک
خوب الان در حالی به سر میبرم که جرثقیل لازمم که بیاد منو 50 سانتی متر بکشه اون ور دسته مبل که عینکمو وردارم که اصن حالشو ندارم تااین حد دستای درازمو بکشو سمت عینکم، اما باید بنویسم کلی خستگی دارم، امروز بعد تقریبا 18 روز چیت کردم، و خوردن کلی کربو باعث این بی حالیم شده، از طرفی صبح زود بیدار شدیم رفتیم آزمایش دادیم با داداش سامی، واسه چکاپ کامل، بعدم دیگه من دوست داشتم کله پاچه بزنم برای اولین بار توی عمرم که سامی از بس گفت وای اینا کثیفن کرم دارن تمیز نمیکنن کله پاچه رو غیربهداشتین که من دیگه حالم بدشد گفتم نمیخوام هیچ جگرکی هم اون موقع صبح باز نبود:( دیگه گفتم من که هیچی جز اینا نمیتونم بخورم کاش باخودم تخم مرغ ابپز اورده بودم اصن، سامی رفت اش گرفت من که نمیخوردم اونم لب نزد رفت داد ازمایشگاه کارکنان اون ازمایشگاه بخورن خوب همه صف ازمایشگاهی های شهر دوستای قدیمی داداش سومین وکلی همشون تحویل میگیرن همیشه و توی شبکه بهداشت درمان همیشه ما اشنا داشتیم و راحت بودیم گفتیم یه حالی بدیم. دیگه بعدش گفت بیا بریم خرید خونه رو انجام بدیم رفتیم کلی خرید کردیم اندازه دوسه ماه، و طول کشید، کارمون

برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 20:14

خوب ماموریت من به پایان رسید و الان روی جای خودم توی اتاق خودم لم دادم :) برگشتم به خونه اونم دقیقا 99:))) راه اذیت و ازار زن داداشمو پیدا کردم خخخخ خوب این چند روز تحملش کردم هرچند خداروشکر خونه نبود صبحها که سرکار بود عصرها هم میرفت سرکشی به مغازه هاشون خدابه داد شاگردها و رانندشون هیچ ادمی نمیتونه بااین زن داداشم کار کنه یا اصن حرف بزنه یا حتی قانعش کنه دلم براشون میسوخت بعدم شبا میرفت خونه دایی که فوت شده، کلا نبود وقتیم بود که من یکی اصن دو کلمه باهاش حرف ندارم میخاست غذا اماده باشه و خانم تشریف بیارن میل کنن وبرن :)) روز اول وقتی از سرکار برگشت دید غذای در کار نیس حالش گرفته شد حساب کار دستش اومد یکم غر زد که من فکر کردم تو درست میکنی منم گفتم اومدم درس بخونم نه وقتمو توی اشپزخونه تلف کنم:))) باهمین صراحت خفه شدن و غذاشو درست کرد:))) بعدم فردا دیر اومد اضافه کار مونده بود زنگ زد اصرار کردبرای فاطیما ماکارونی درست کن هیچ مایعی هم براش درست نکن اگر وفت نداری من با اژانس مایع ماکارونی میفرستم:) برا خودمم که مرغ گذاشته بود توی یخچال یخش واشه درست کنم، اینطوری بود که منت گذاشتم سرش و

برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 20:14

خوب امروزم روزی بود از روزهای خدا، که دیروز حتی فکر نمیکردیم بتونیم زنده باشیم و ببنیمش. در حین اماده کردن مواد پنکیک صبحانه فردا وقتی مست بوی وانیل شدم به این فکر میکردم ما ادمها چقد مرگ رو دور از خودمون میبینیم که ایقد گستاخانه حسابهای بانکیمون رو پر میکنیم، پس انداز میکنیم بیمه میکنیم سرمایه گذاری میکنیم به امید فردا که ازش استفاده کنیم و مرگ دور از خودمون میبنیم مثل الان من، که صبحانه فردام رو اماده کردم که امید دارم فردا زنده باشم امید داشتن اصلا بد نیس خیلی خوبه، پوچ بودن چیز وحشتناکیه شاید خود خدا این امید رو درما خلق کرده برای اینکه یکم لذت ب

برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 16:01

خوب این دوروز یه غلطی کردیم تلگرام نصبیدم خدا باعث و بانی ساخت این اپلیکشن رو لعنت کنه:) شب اول که تا ساعت دو بیدارم نگه داشتن دوستان دیروزم که کل وقتم گرفته شددیگه دیشب زود گرفتم خوابیدم ایقدی خسته بودم توی طول روز و خوابالوده که شرط کردم دیگه واسه هیچ احدی من بیدار نمونم شب:) از دیروزم رسما وارد رژیم لووکرب شدم، این رژیم یکم خاص ادم تا سه روز گیجه وسردرد داره از پایین بودن انسولین خون بعدش بدن عادت میکنه اصلا تمرکز ندارم، میدونم بهتر میشم تا فردا، هی به خودم امید میدم:( نه میوه اجازه دارم بخورم نه شیر وماست نه نون و برنج:( فقط گوشت چربی، همین. هیچ تنوعی

برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 16:01

الان یهو رفتم سایت مربوط به ازمونم، دیدم خداروشکر تاریخ ازمون برای اذرماه رو زدن، و من از همین امروز میتونم ثبت نام کنم، هم استرس گرفتم هم خوشحالم توی اذر ما ازمون برگذار میشه، ازطرفی هزینه ها رو باید درست وراست کنم بینم چی میشه کاش این وامه جور میشد من یکم خیالم راحت میشد برای هزینه های که تااسفند دارم. بعد دیگه درامد دارم و نگران نیستم. بازم توکل به خدا میدونم خودش کمک میکنه اگر این موسسه نامرد پول منو میداد خیالم راحت میشد اخه یک تومن برای اونا یه تومن برای من یک میلیون تومانه که کلی کارمو راه میندازه:( هوووووووف میدونم درست میشه استرس نباید به خود

برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 16:01

اوف بعد یک سورکله اساسی با یکی از مشتریا حالم حسابی گرفته است و از این کار متنفرم. از اون پسره که التماس میکرد میخوام عقد کنم میخوام برم سرکار گیر این مدرکم و مال بم بود هزار التماس و خواهش و تمنا و.... که دفاع که کرد دم دراورد و پول مارو نداد و رفت منم قهوه ایش کردم بعدم هرچی اس داد و خواهش وتمنا محل سگ ندادم. قید پولمون زدیم 700 فقط داده بود. دیگه هیچی از این ورم یه خانمی بود کاشانی از اون شارلاتان ها، اول که همکارمو توی دردسرانداخت رفت به استادش گفت این کار منو انجام داده حالا همکار منم دانشجو دکترای همون دانشگاست!! دیگه فکر کنید چقد وجه علمیش در خطر افتاد.

برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: سه شنبه 11 آبان 1395 ساعت: 16:01

یه یارویی میشناسم که قبلا ادم خوبی بود تا کارمند بود بعدش کلا خراب کرد وقتی کارگاه زدن و.. یکم که پولدار شد توهم خود بزرگ بینی گرفت:))) هروقتیم حالشو میپرسی میگه کلا یه ریال پول ندارم انگار مثلا رفته باشی سراغش پول قرض کنیا، اینطوری میگه، بعد امشب کاری خواست براش انجام بدم، یهو میگه 200 تومن؟؟؟؟؟؟؟؟/ خیلی زیاده ها و ... حالا کار از من نبود قرار بود من معرفیش کنم بعد انتظار داشت به اون یارو بگم خشکه حساب کن!!! میگه کارتهام خالیه لنگ 200 هزارتومن پولم که توی قرعه کشی صندوق محله شرکت کنم!!! بعد یهو از دهنش پرسیدامروز ماشین خریدم صفر:))) من نمیدونستم بخندم به حالش ی

برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 15:59

دهنم صااااااااااف کلا:) چرا؟ زیرا قشنگ دهنمون صاف سراین ازمون، امروز که نشستم از روی کتاب خلاصه و سوالات ازمون خوندم فهمیدم اصن من چقد اولا در حفظات لنگ میزنم :) کاش ازمون ریاضی طور بود. دوم اینکه قشنگ دهنم صاف 600 بار باید بشینم بخونمش تا روز ازمون خدا کنه حالا برسم. بخونمش باز. امروز که دیگه نشستم خلاصه های خود کتاب رو خوندم از اول، فردا هم نصف دومش رو که بلکم برسم به صفحه 100 که خوندم. بعد از شنبه هم باید هم خودم جزوه رو بخونم خلاصه کنم هم اینکه از رو کتاب بخونم. نمیتونم ریسک کنم به خلاصه های کتاب اعتماد کنم. ایقدی که من دیدم ازمون رو نکته ای و ریز طرح کردن:(

برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 15:59

خوب این روزها خوب نگذره هم من خوبش میکنم:( جمله رو. یکم شبمو با دیدن یه فیلم مزخرف طور گذروندم، اصن نمیدونم چرا یجوری ادمو کشوند تا ته فیلم منتظر بودم یارو دیونه درمون شه نشد که نشد، حال بهم زن طور بود، نمیگم اسمشو.بی خیال. هر شب به خودم جایزه فیلم میدم:) یجوری باید بچه رو گول زد درس بخونه دیه. ورزش کردنمم از خودم راضیم خوب پیش میره عاشق این درد پا و گرفتگی عضلات بعد ورزش شدیدم:) معتادش شدم یه جورایی، بازم با زنهای پارک دم خورشدم از زندگی روزمرشون میگن حرفهای خاله زنکی از اون جایی که گوشام زود به زود عفونی میشه بخاطر هنزفری، ترجیح میدم که به حرفاشون گوش کن

برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 15:59

صفحه بندی